معنی ۱neutral · 90%
بهتدریج قدرت، اثربخشی یا اقتدار چیزی را تضعیف کردن
مثالهای طبیعی
Repeated contradictions undermined the manager's authority.
تناقضهای مکرر اقتدار مدیر را تضعیف کرد.
False claims can undermine confidence in public institutions.
ادعاهای نادرست میتوانند اعتماد به نهادهای عمومی را تضعیف کنند.
Constant criticism is undermining the team's progress.
انتقاد مداوم در حال تضعیف پیشرفت تیم است.
نکتهٔ کاربردی
`undermine` معمولاً تضعیف تدریجی یا غیرمستقیم را بیان میکند، نه نابودی ناگهانی.
