پشتیبانی یا بنیان اساسیِ لازم را برای شکلگیری و دوام یک ایده یا نظام فراهم کردن.
مثالهای طبیعی
Several studies underpin the report’s conclusions.
چند پژوهش از نتیجهگیریهای گزارش پشتیبانی میکنند.
Trust underpins effective cooperation between agencies.
اعتماد زیربنای همکاری مؤثر میان سازمانهاست.
Stable institutions have underpinned growth for decades.
نهادهای باثبات دههها پشتوانهٔ رشد بودهاند.
نکتهٔ کاربردی
در نوشتههای دانشگاهی و تجاری، underpin اغلب بهصورت استعاری برای مشخصکردن پشتوانهٔ بنیادی به کار میرود.
