معنی ۱neutral · 85%
در برابر رنج و ناراحتی دیگران همدلی و دلسوزی نشان ندهد.
مثالهای طبیعی
The nurse’s reply seemed unfeeling to the worried family.
پاسخ پرستار در نظر خانوادهٔ نگران، سرد و بیاحساس بود.
Critics portrayed the landlord as unfeeling and cruel.
منتقدان صاحبخانه را فردی سنگدل و بیرحم تصویر کردند.
What an unfeeling thing to say after her loss!
چه حرف بیرحمانهای بود که بعد از آن فقدان زدی!
نکتهٔ کاربردی
فرد ممکن است خودش احساسات داشته باشد اما در برخورد با دیگران unfeeling باشد.
