معنی ۱neutral · 85%
آنقدر خاص یا تأثیرگذار که بهسختی بتوان آن را فراموش کرد
مثالهای طبیعی
Our trip through the mountains was unforgettable.
سفرمان در میان کوهها فراموشنشدنی بود.
You gave us an unforgettable evening.
شبی فراموشنشدنی برایمان رقم زدید.
That performance was even more unforgettable than the last.
آن اجرا حتی از اجرای قبلی هم فراموشنشدنیتر بود.
نکتهٔ کاربردی
Unforgettable معمولاً بر تأثیر عاطفی یا خاطرهٔ بسیار ماندگار تأکید دارد.
