معنی ۱neutral · 85%
کنترل یا ادارهکردن آن بسیار دشوار یا ناممکن باشد.
مثالهای طبیعی
The class became ungovernable after the supervision broke down.
پس از مختلشدن نظارت، ادارهٔ کلاس غیرممکن شد.
He struggled with ungovernable anger after the betrayal.
او پس از آن خیانت برای مهار خشمِ مهارنشدنیاش تقلا میکرد.
Officials feared the region would become ungovernable.
مقامها نگران بودند ادارهٔ آن منطقه ناممکن شود.
نکتهٔ کاربردی
ungovernable را با ungoverned اشتباه نگیرید: منطقهٔ ungoverned حکومت ندارد، اما منطقهٔ ungovernable در برابر حکومتکردن مؤثر مقاومت میکند.
