معنی ۱neutral · 89%
افراد، گروهها یا بخشهای جدا را در قالب یک کلِ بههمپیوسته کنار هم آوردن
مثالهای طبیعی
The reform unified several departments under one structure.
اصلاحات چند اداره را زیر یک ساختار یکپارچه کرد.
The campaign helped unify residents around a common goal.
این کارزار به متحد شدن ساکنان پیرامون یک هدف مشترک کمک کرد.
The platform unifies data from multiple systems.
این پلتفرم دادههای چند سامانه را یکپارچه میکند.
نکتهٔ کاربردی
`unify` بر ایجاد یک کل منسجم از عناصر جدا تأکید دارد.
