معنی ۱neutral · 86%
کسی که بر اثر اتفاق یا تصادف با بداقبالی یا رویدادی ناخوشایند روبهرو میشود.
مثالهای طبیعی
You were unlucky to miss the train.
بدشانسی آوردی که از قطار جا ماندی.
That was an unlucky defeat for our team.
این شکست برای تیم ما از روی بدشانسی بود.
We were unluckier with the weather this time.
این بار از نظر آبوهوا بدشانستر بودیم.
نکتهٔ کاربردی
Unlucky به بخت و اتفاق مربوط میشود و لزوماً به ناتوانی یا آمادهنبودن شخص اشاره ندارد.
