باعثشدنِ ازبینرفتن شجاعت یا تسلط فرد بر احساساتش.
مثالهای طبیعی
The prospect of bankruptcy could unman even a seasoned trader.
احتمال ورشکستگی میتواند حتی یک معاملهگر باتجربه را هم از نظر روحی از پا بیندازد.
Grief unmanned him as he read the farewell letter.
هنگام خواندن نامهٔ خداحافظی، اندوه چنان بر او چیره شد که تسلطش بر احساسات خود را از دست داد.
Even experienced climbers were unmanned by the steep drop.
حتی کوهنوردان باتجربه هم با دیدن آن پرتگاهِ پرشیب از ترس دستوپایشان را گم کردند.
نکتهٔ کاربردی
در زبان ادبی یا رسمی برای کسی به کار میرود که زیر فشار احساسات از پا درآمده است. صفت unmanned در عبارتهایی مانند unmanned aircraft معنی دیگری، یعنی «بیسرنشین»، دارد.
