معنی ۱neutral · 90%
خوشایند یا راحت نبودن و ایجاد احساس بد
مثالهای طبیعی
There was an unpleasant smell in the room.
بوی ناخوشایندی در اتاق وجود داشت.
The journey became increasingly unpleasant.
سفر بهتدریج ناخوشایندتر شد.
We had an unpleasant conversation with the manager.
گفتوگوی ناخوشایندی با مدیر داشتیم.
نکتهٔ کاربردی
`Unpleasant` متضاد `pleasant` است.
ترکیبهای رایج
— تجربهای که باعث ناراحتی یا بیزاری میشود

