معنی ۱neutral · 90%
چیزی که پیش از این هرگز به همان شکل یا به همان اندازه رخ نداده یا وجود نداشته است
مثالهای طبیعی
The country experienced unprecedented growth during the decade.
این کشور در طول آن دهه رشد بیسابقهای را تجربه کرد.
Demand for the service reached unprecedented levels.
تقاضا برای این خدمت به سطوح بیسابقهای رسید.
The disruption was unprecedented in recent history.
این اختلال در تاریخ معاصر بیسابقه بود.
نکتهٔ کاربردی
`unprecedented` ادعایی قوی است و باید زمانی به کار رود که واقعاً نمونهٔ قابلمقایسهای در گذشته وجود نداشته باشد.
