اندیشه یا رفتاری که از داوریِ عقلانی بیبهره است یا آن را کنار میگذارد.
مثالهای طبیعی
Fear and rumor fed the unreason of the crowd.
ترس و شایعه به بیخردیِ جمعیت دامن زدند.
The essay challenges a rising tide of unreason.
این مقاله با موجِ فزایندهٔ عقلستیزی مقابله میکند.
During an age of unreason, careful dissent seemed dangerous.
در عصری آکنده از خردگریزی، مخالفتِ سنجیده خطرناک به نظر میرسید.
نکتهٔ کاربردی
Unreason اسمی برای بیخردی به معنای گسترده است؛ در جایگاهی که صفت لازم است باید unreasonable آورد.
