معنی ۱neutral · 86%
بیوقفه و با همان شدت ادامه پیدا کند و فروکش نکند.
مثالهای طبیعی
The unrelenting heat kept residents indoors.
گرمای بیامان ساکنان را در خانه نگه داشت.
She struggled under unrelenting demands from management.
او زیر فشار خواستههای بیوقفهٔ مدیریت تقلا میکرد.
Their unrelenting pursuit of the title impressed the fans.
تلاش خستگیناپذیرشان برای کسب عنوان قهرمانی هواداران را تحت تأثیر قرار داد.
نکتهٔ کاربردی
unrelenting ممکن است پشتکار را تحسین کند یا از وضعیتی سخت و فرساینده انتقاد کند؛ لحن به بافت جمله بستگی دارد.
