معنی ۱neutral · 86%
چنان شدید باشد که واژهها از توصیف آن ناتوان به نظر برسند.
مثالهای طبیعی
Survivors described unspeakable cruelty during their captivity.
بازماندگان از بیرحمی وصفناپذیری سخن گفتند که در دوران اسارت تحمل کرده بودند.
The family endured unspeakable sorrow after the accident.
خانواده پس از حادثه اندوهی وصفناپذیر را از سر گذراند.
Her safe return brought us unspeakable joy.
بازگشت سالم او شادی وصفناپذیری برایمان به همراه داشت.
نکتهٔ کاربردی
unspeakable معمولاً چیزی بسیار بد را تشدید میکند؛ همراهی آن با joy یا relief کاربردی ادبیتر دارد.
