معنی ۱neutral · 85%
نامنظم یا نامرتب؛ بهگونهای که چیزها سر جای خود نباشند.
مثالهای طبیعی
The living room looks untidy after the party.
اتاق نشیمن بعد از مهمانی نامرتب به نظر میرسد.
His untidy desk was covered in papers.
میز کار نامرتب او پر از کاغذ بود.
She arrived with untidy hair and muddy shoes.
او با موهای ژولیده و کفشهای گِلی از راه رسید.
نکتهٔ کاربردی
untidy میتواند اتاق، لباس، مو یا کسی را توصیف کند که معمولاً وسایلش را نامرتب رها میکند.
