در زمانی نامناسب رخ دهد و مشکل یا مزاحمت ایجاد کند.
مثالهای طبیعی
An untimely phone call broke her concentration.
تماس تلفنی بیموقع تمرکزش را به هم زد.
The harvest suffered after untimely spring frost.
یخبندان بیموقع بهاری به محصول برداشتشدنی آسیب رساند.
His joke seemed untimely during the serious announcement.
شوخی او هنگام اعلام خبر جدی بیجا به نظر میرسید.
نکتهٔ کاربردی
untimely به شرایط و پیامدهای زمانِ وقوع اشاره دارد، نه صرفاً دیررسیدن چیزی.
