معنی ۱neutral · 86%
دلیل یا توجیه کافی برای آن وجود نداشته باشد.
مثالهای طبیعی
The data did not justify such an unwarranted assumption.
دادهها چنین فرض بیاساسی را توجیه نمیکردند.
Staff objected to unwarranted intrusion into their private lives.
کارکنان به دخالت بیمورد در زندگی خصوصیشان اعتراض کردند.
The report called the public panic unwarranted.
گزارش، وحشت عمومی را بیمورد دانست.
نکتهٔ کاربردی
unwarranted لزوماً به معنی غیرقانونی نیست؛ به نبودِ دلیل موجه اشاره دارد.
