کسی که سزاوار احترام، اعتماد یا بهرسمیتشناختن خاصی نیست.
مثالهای طبیعی
His dishonesty made him unworthy of their trust.
دروغگویی او باعث شد شایستهٔ اعتماد آنها نباشد.
She felt unworthy of such a prestigious award.
او احساس میکرد لایق چنین جایزهٔ معتبری نیست.
An unworthy leader cannot demand genuine loyalty.
رهبر ناشایسته نمیتواند وفاداری واقعی مطالبه کند.
نکتهٔ کاربردی
الگوی رایج unworthy of trust، respect یا praise است؛ دربارهٔ سزاواری است، نه بیارزش بودن انسان.
