معنی ۱formal · 89%
شعر سرودن یا متنی را به قالب نظم درآوردن.
مثالهای طبیعی
She began to versify after joining the poetry club.
او پس از عضویت در انجمن شعر شروع به شعر گفتن کرد.
The playwright versified a passage from his diary.
نمایشنامهنویس بخشی از دفتر خاطراتش را به نظم درآورد.
He is versifying the old legend for a competition.
او مشغول منظومکردن افسانهای قدیمی برای مسابقه است.
نکتهٔ کاربردی
فعل نسبتاً رسمی است و هم گذرا و هم ناگذرا میآید.
