معنی ۱formal · 82%
با هدف رفع اتهام از کسی یا اثبات درستی موضع و تصمیم او.
مثالهای طبیعی
Investigators uncovered vindicatory evidence after months of accusations.
بازرسان پس از ماهها اتهامزنی، شواهدی در تأیید بیگناهی او یافتند.
Her account sounded vindicatory rather than reflective.
شرح او بیشتر حالت دفاع از حقانیت خود داشت تا تأمل و بازنگری.
A vindicatory statement defended his decision with new facts.
بیانیهای در دفاع از حقانیت او، با ارائهٔ واقعیتهای تازه از تصمیمش پشتیبانی کرد.
نکتهٔ کاربردی
نادر و رسمی است؛ برخلاف vindictive، به اثبات حقانیت مربوط میشود، نه انتقامجویی.
