معنی ۱neutral · 82%
از خواب بیرونآمدن یا باعث بیدارشدن فردی دیگر شدن.
مثالهای طبیعی
I wake up at six every morning.
هر روز صبح ساعت شش بیدار میشوم.
Please wake me up at seven.
لطفاً ساعت هفت بیدارم کن.
The noise woke the baby up.
سر و صدا بچه را بیدار کرد.
نکتهٔ کاربردی
صرف فعل نامنظم است: wake، woke، woken. ضمیر مفعولی بین فعل و up میآید: wake him up.
درس کوتاه: wake up
از خواب بیرونآمدن یا باعث بیدارشدن فردی دیگر شدن. صرف فعل نامنظم است: wake، woke، woken. ضمیر مفعولی بین فعل و up میآید: wake him up.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «wake up» مطابقت دارد؟
