معنی ۱formal · 89%
با حالتی بیرمق، رنگپریده یا خسته.
مثالهای طبیعی
She smiled wanly at the nurse.
او بیرمق به پرستار لبخند زد.
He nodded wanly when the meeting finally ended.
وقتی جلسه بالاخره تمام شد، مرد با بیحالی سر تکان داد.
From the window, the child waved wanly.
کودک از پشت پنجره بیرمق دست تکان داد.
نکتهٔ کاربردی
ادبی است و اغلب کنار افعال مربوط به لبخند به کار میرود؛ کمانرژی یا بینشاطبودن را میرساند، نه صرفاً آرامبودن.
ترکیبهای رایج
— لبخندزدن با بیحالی بر اثر خستگی یا اندوه
