معنی ۱neutral · 87%
به شیوهای که هدفش آگاهکردن دیگری از خطر یا بازداشتن او از کاری باشد.
مثالهای طبیعی
The guide shouted warningly as the ice cracked.
هنگامی که یخ ترک برداشت، راهنما با لحنی هشداردهنده فریاد زد.
Her father glanced warningly at the open gate.
پدرش نگاهی هشدارآمیز به دروازهٔ باز انداخت.
From behind the fence, the dog growled warningly.
سگ از پشت حصار با غرشی هشداردهنده غرید.
نکتهٔ کاربردی
warningly نحوهٔ رساندن هشدار را توصیف میکند؛ لازم نیست هشدار حتماً با کلمات بیان شود.
