معنی ۱neutral · 83%
سطحی که هیچ موج آشکاری بر آن دیده نشود.
مثالهای طبیعی
At dawn the bay was completely waveless.
هنگام سپیدهدم، خلیج کاملاً بیموج بود.
A waveless lake reflected the mountains perfectly.
دریاچهٔ بیموج، تصویر کوهها را بینقص بازتاب میداد.
The surface remained waveless until the first boat passed.
سطح آب تا عبور نخستین قایق بیموج باقی ماند.
نکتهٔ کاربردی
بیشتر کاربردی توصیفی یا شاعرانه دارد؛ در گفتار روزمره calm و still رایجترند.
