معنی ۱neutral · 90%
هر هفته یک بار رخدادن، تولیدشدن یا محاسبهشدن
مثالهای طبیعی
Our weekly meeting takes place every Monday morning.
جلسهٔ هفتگی ما هر دوشنبه صبح برگزار میشود.
Her weekly pay covers most of her basic expenses.
دستمزد هفتگی او بیشتر هزینههای پایهاش را پوشش میدهد.
The newsletter is weekly, with a new issue every Friday.
خبرنامه هفتگی است و هر جمعه شمارهٔ تازهای منتشر میشود.
نکتهٔ کاربردی
در نقش صفت، `weekly` مستقیماً اسم را توصیف میکند یا میتواند پس از `be` بیاید؛ آن را با کاربرد قیدی به معنی «هر هفته» اشتباه نکنید.
