واقعشده در نقطهای که نسبت به تمام مکانهای دیگرِ یک محدوده، در غرب قرار دارد.
مثالهای طبیعی
This is the westernmost island in the chain.
این غربیترین جزیرهٔ این مجمعالجزایر است.
Our westernmost station closes before sunset.
غربیترین ایستگاه ما پیش از غروب آفتاب تعطیل میشود.
Of these three camps, the northern one is westernmost.
از میان این سه اردوگاه، اردوگاه شمالی غربیترین است.
نکتهٔ کاربردی
westernmost باید نسبت به یک محدودهٔ مشخص سنجیده شود، مثلاً in the country؛ برخلاف western، دورترین نقطه در سمت غرب را مشخص میکند.
