کوکی که با گذراندن مکرر نخ از روی لبهٔ پارچه برای اتصال یا تمیزدوزیِ آن زده میشود.
مثالهای طبیعی
She used a whipstitch to close the felt pouch.
او برای بستن دهانهٔ کیسهٔ نمدی از کوک دوردوزی استفاده کرد.
Each whipstitch passed diagonally across the folded edge.
هر کوکِ دوردوزی بهشکل مورب از روی لبهٔ تاخورده میگذشت.
The instructor demonstrated how to make even whipstitches.
مربی نشان داد چگونه کوکهای دوردوزیِ یکدست بزنند.
نکتهٔ کاربردی
اصطلاحی قابلشمارش در خیاطی است. whipstitch در نقش فعل نیز به معنای دوختن با همین روش به کار میرود، اما این مدخل مربوط به اسم است.
