عمل پیچاندن نخ، سیم یا مادهای بلند به دور چیزی.
مثالهای طبیعی
The winding of thread required steady hands.
پیچیدن نخ به دستهای ثابت و دقیق نیاز داشت.
Careful winding prevents the cable from becoming tangled.
پیچیدن دقیق سیم مانع گره خوردن کابل میشود.
We practiced winding yarn onto wooden spools.
تمرین کردیم که کاموا را دور قرقرههای چوبی بپیچیم.
نکتهٔ کاربردی
the winding of thread یعنی پیچیدن نخ به دور چیزی، معمولاً بهصورت دورهای متوالی؛ winding بهعنوان اسم فعالیت معمولاً غیرقابلشمارش است.
