معنی ۱neutral · 90%
تواناییِ قضاوت درست بر پایهٔ دانش و تجربه
مثالهای طبیعی
Her wisdom helped us avoid an expensive mistake.
خِرَد او کمک کرد از یک اشتباه پرهزینه جلوگیری کنیم.
They questioned the wisdom of expanding during a recession.
آنها عاقلانهبودنِ گسترش کسبوکار در دوران رکود را زیر سؤال بردند.
My grandfather offered a few words of wisdom before I left.
پدربزرگم پیش از رفتنم چند سخن خردمندانه به من گفت.
نکتهٔ کاربردی
`Wisdom` دربارهٔ قضاوت سنجیده است، نه صرفاً داشتن مقدار زیادی دانشِ factual یا اطلاعات.
