مبتنی بر برداشتهای بهشدت نادرست یا قضاوتی بیپایه.
مثالهای طبیعی
The columnist called the new rule wrongheaded.
ستوننویس، مقررات جدید را ناشی از قضاوتی نادرست خواند.
A wrongheaded assumption ruined their budget forecast.
یک فرض کجاندیشانه، پیشبینی بودجهٔ آنها را خراب کرد.
It seems wrongheaded to punish everyone for one mistake.
اینکه همه را بهخاطر اشتباه یک نفر مجازات کنیم، به نظر تصمیمی کاملاً نادرست میرسد.
نکتهٔ کاربردی
ارزیابیای بهشدت منفی از شیوهٔ فکرکردن یا تصمیمگیری است و فقط به سرسختی اشاره ندارد.
